|
|
|
|
پیری ١. آدمها توقعاتشان را به تناسب درد کشیدن هاشان بالا پایین می برند. آدمهای زندگیشان را. آروزهایشان را. تخیلات دست نیافتنیشان را. آدمها از درد گریزانند. ترس برشان می دارد وقتی بار سنگینی بر دوششان از کسی جا مانده باشد. تفش می کنند. بالا می آوردندش. زشتش می کنند. کثیفش می کنند تا خاطره های شیرین و دردناکشان آرام و محقر از دوششان بیاید پایین برود گورش را گم کند. این می شود که پا به زندگی هر کسی بگذاری می شوی اولین الهه ی صفات تفضیلی زندگی اش. ٢. دنیای بدی نیست. دنیای زشتی است. قوانین کثیفی هم دارد. زمان یکی از همین قانون های طلایی ای است که همه را برای هم کرده ست حاشیه.من را برای تو. تو را برای او. سلسله وظایفی که آدمها انجامش می دهند تا شبیه هم نمانند که با هر قدمشان به نرمال ترین نقطه ی این منحنی زنگوله ای نزدیک می شوند. به نیت جدایی بالا می روند و آخر سر می شوند همان مد و نما و میانه ی همین آدمها و قانون ها. و تحملشان سخت است. سخت می شود ٣. مقایسه مرگ آورترین اتفاقی است که میان نگاه هایمان می افتد. حکم قتل دارد. ۴. دلتنگی نیست اینی که دلم را تنگ کرده ست و نگاهم را تیز. کمی دل نگرانم با ضربان های تندِ شوق آور. اوضاع به سامانی نیست. هیچ کجای دلم آرام ندارد. و این اصلا خوب نیست. اگرچه شیرین هم باشد خوب نیست من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم
پ.ن: می دانی فرق آدمها دقیقا در دست و پایی است که در چاله ها می زنند... تو با کلی از ادعا باخته ای حسب حال این روزهایم روی کاغذ می آید فقط. مردی می خواهد نوشتنش با صدق. جوانی می خواهد درگیری های کودکانه اش. دل می خواهد برای رو به رو شدنش. سکون و تلاطم غریبی دارد با هم. شادی و غم فزاینده تری. و این که دستی بر شانه ی راستم هنوز مانده. دستی که دارد می گوید تنها نیستم. نبوده ام. روی شانه ام گردی از دست خسته اش مانده و این جان می دهد برای پاییدن در این بایر آباد سکوت مرگبار ذهن خالی ام در این چند شب مبارک را به فال نیک می گیرم. به حساب آنکه آرامش را کمی ارزانی داری ام
پر از کلمه است پر از کلمه بی هیچ علامتی بی هیچ تعجبی بی هیچ سوالی چهره ی گرم آدم ها و تلخی طعم دهانشان روزهای سیری و شب های بی خوابی دمادم آمد و رفت های پر سرور و خطا سادگی نگارش من و صفای لغاتی در دهان شما پر از کلمه است بی هیچ علامتی از نقطه بی هیچ مکثی در کلام یکریز بی فاصله با شعاع نوری ثابت و دمای یکنواخت هوای اطراف پس و پیش مانده در میان مدار کاغذهای خطی میانه ی راه بی سکون و فتح و ضم بی کسره ی خستگی کلام فاصله های دل بخواهی و مکث هایی برای برآمد نفس چهره آرام تر و سخنان بی غم تر و چشمان پر کلمات تر و بی نقطه بی فتحه بی فاصله یک ریز یک بند بی توقف بی تو قف پیش نویس است. پیش از اتمام تمام آنچه پی اش افعال مخاطب می آید. پیش از تمام نابودی های دنیا است. پیش از فراموشی هیجان های کوچک من! پیش از به گور رفتن معارف و تعاریف و عرف ها و معرفه های زندگی من! پیش از ردیف شدن اسم های نکره و افعال غایب جمع. پیش از دمیدنش در سور است و رستاخیز بزرگسالی ام.
پ.ن١: حذف شد پ.ن٢: من تو را خواب می بینم تو اما در روزهای دختر همسایه تعبیر می شوی پ.ن٣:
جنب + ش سبز و سبز هایش هم اگر بمیرند ما که پُریم از سوال و شبهه و ابهام نمی میریم. تنها صدها سوال به انبوه سوال های قبلی مان افزوده خواهد شد: که چرا مُرد... و چگونه مُرد... پ.ن: امید چیزی نیست که بشودش نداشت همیشه همین طور بوده ست. وقتی کنار پنجره ش می نشینم و او با ضربآهنگ یکنواختش حمل ِ من می کند تا تهران، صحنه ای که از پیش چشمانم هیچگاه گم نمی شود توی دلم را یکهو خالی می کند. (برای نویسنده تفاوتی نمی کند که جمله زیادی طولانی شد و خواندنش برایتان سخت!!) گنبد طلایی اش با آن گلدسته های پر نوری که دور می شوند. حس غرق شدن توی آسفالت خیابانهای بی سایه ی تهران را دارد. حس تمام شدگی. دور شدن و حس تکرار مکررات تکرار شونده ی مکرر! (چه خُنُک!) حس اینکه معلم ورزشت سوت بکشد (بزند؟)؛ نامت را صدا کند که: دراز نشست هایت را ندیدم،از اول برو! حس سگی جمعه ها ظهر! مخلص کلام حس مزخرفی ست. حس اینکه دست و پایت را گیر داده ای به چهار چوب در و فریاد می زنی نمی خواهم و دکتر دستت را می کشد که دختر جان آمپول زودتر خوبت می کند. حس رفتن به قربان گاه است. حس تنبیه ناظم را دارد. حس جاگذاشتن کتاب علوم. چه توفیری می کند چه حسی ست. همین کفایت می کند که بد حسی ست. حس این را دارد که یک عدد آدم مریض ذره بینی گرفته باشد روی دلت و نور خورشید را جمع کند روی همان نقطه ای که مستقیم به سیم های ارتباطی اشک ِ چشمت بند است. ( تو چه می فهمی چه می گویم؟) صحنه دور می شود و کم کم از قاب پنجره ی قطار خارج. دور مدام چرخش سینوسی زمان! همه چیز از از سر. دراز نشست هایم را ندیده است. بشمار یک... بشمار دو... بشمار... حس تمام بودگی! پ.ن١ : هفته ای که گذشت غریب بود و قریب! پر بود از قصه های واقعی که یک روز برای دخترم می گویمشان. وقتی دارم موهایش را می بافم به دو طرف ... پ.ن٢: نوشته یمان پیرامون یکی از مسائل حجاب؛ منتشر شده در صبح تو که می دانی خیال نوشتنم نیست که اگر بخواهم بنویسم باید همه با قید این روزها شروع کنم. این روزها فلان... این روزها بیسار... تو که می دانی این روزها شوق گفتن ندارند از بس که چرکند. که طبله کرده اند روی دلم. تو که می دانی هوا چرک است چنان که اگر عصای کوری به دست گیری، مرام راه رفتن یا بهتر بگویمت گریختن را بهتر آموخته ای. که عجیب کورند همه. و عجیب دلخوشند به آن چه نخواهد آمد که اگر آمد هم، نخواهد ماند.
پ.ن: کاش تو هم پشت سرت چشم می داشتی. مانند معلم اول دبستان ما! خستهام. کفشهایم هنوز لیچ ِ آب است. محتاط راه میروم. زمین مترو همیشهی خدا مرا تا دم افتادن بردهاست بس که عین آینه صیقلیست. پلههایش بدتر. پله برقی انقلاب راه افتاده. خون در تنم میدود از خوشحالی. فکر میکنم امروز روز من است قطعا که با یک دونات رضوی هم حکما ماه رخ دوست تمام میشود. میدوم توی ایستگاه. مترو جلوی چشمانم درهایش را با قر و قمیش ِ اعصاب خرد کنی میبندد و خرامان از من دور میشود. بد به دلم راه نمیدهم. خودم را سنگین میگیرم میروم طرف جاست وومن! حالا توی ایستگاه فقط من هستم و دختر کوچکی که روی صندلی نشسته و کیسهای کنارش. عقل حکم میکند دست فروش باشد. تحقیق جامعهشناسی شهری یکهو میخورد توی سرم با آن موضوع کذایی ِ دستفروشان مترو! خوشحال که خوراک تحقیق است. نزدیک که میشوم میبینم سرش را گرفته میان دستان کوچکش و دارد گریه میکند. یا ادای گریه در میآورد. از تحقیق صرف نظر میکنم. بدم میآید وقتی گریه میکنم کسی این اجازه را به خودش بدهد که بیاید بنشیند کنارم و دستش را بگذارد روی شانهام که یعنی من دلم برایت سوخت. غرور است و ذاتا شکستنی! دو صندلی میان خودم با او فاصله میدهم که اگر باهوش باشد بفهمد میتواند بیاید حرف بزند. با هوش است. کیسهاش را میآورد جلو و میگوید: میخری؟ کیسه را میگیرم میگذارم روی پاهایم که یعنی بنشین.مینشیند کنارم.میپرسم: چند؟ نرخ را میدانم اما حکما باید از یک جایی شروع کرد.میگوید: دویست. میگویم چرا گریه میکنی؟ خوشحال است که بالاخره پرسیدم. با هیجان غمانگیزی میگوید: ده تومن کار کرده بودم... تو مترو گمش کردم. فرشتهی شانه ی چپم با ریشخندی میگوید "دروغ محض است." شانهی سمت راستم با بغضی مینالد "طفلک گناه دارد. راست میگوید بچه". نمیدانم. شاید هم شانهی سمت چپم بود که گفت راست میگوید و فرشتهی سمت راستی گفت دروغ میگوید. نمیدانم. عقلم آن وسط فریاد میکند که "مهم نیست. بیخیال!" اشکش اما در نمیآید. فقط شانههایش را بالا پایین میکند. معلم راهنماییام میگفت: آدمیزاد اگر داغ ببیند اشکش داغ است و اگر به دروغ گریه کند اشکش هم سرد! روشن است که اگر از سن و سال و اسم و رسمش بپرسم بیجا مینماید.میگویم "خواندن بلدی؟" با سرش جواب مثبت میدهد. میپرسم "تا حالا برا خودت فال گرفتی؟" نگرفتهبود! پانصد تومان میگذارم کف دستش و میگویم" دو تا! یکی من.. یکی هم تو" فالش را باز میکنم میدهم دستش که بخواند. با کرشمهی کودکانه بهم میفهماند که خودم برایش بخوانم. شروع میکنم به خواندن. نمیدانم چه میخوانم. حواسم پی ِ امتحان فرداست. اما او خوب گوش میدهد. میرسم به جملهی آخر. انگار که فصل الخطاب باشد و سرلوحهی زندگی، بلند تر و شمرده تر میخوانم: و بدان که تقدیر تو همین بودهاست. پس توکل کن و سعی بیهوده نکن... دوزاریام افتاد چه خواندهام. نگاهم میکند. یخ. انگار هیچ نمیبیند. نه خشمی نه دردی. هیچ. خالی. کاش سانسور چی ها جملهی آخرش را سوت میزدند. صدای مترو میآید. سرش را میاندازد پایین. وسایلش را جمع میکند و آماده که برود. دوباره نگاهم میکند. بالاخره دهانم را به زور باز می کنم که: من به فال اعتقاد ندارم! میرود توی مترو. می ایستد کنار پنجره خیره به من. این اشکی که چکید از چشمانش اما داغ بود. میسوزاند. آتش میزد. من اما امتحانم را پس دادم. صفر! |
|