پیری

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٦ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ نويسنده ساف نظرات ()

١. آدمها توقعاتشان را به تناسب درد کشیدن هاشان بالا پایین می برند. آدمهای زندگیشان را. آروزهایشان را. تخیلات دست نیافتنیشان را. آدمها از درد گریزانند. ترس برشان می دارد وقتی بار سنگینی بر دوششان از کسی جا مانده باشد. تفش می کنند. بالا می آوردندش. زشتش می کنند. کثیفش می کنند تا خاطره های شیرین و دردناکشان آرام و محقر از دوششان بیاید پایین برود گورش را گم کند.

این می شود که پا به زندگی هر کسی بگذاری می شوی اولین الهه ی صفات تفضیلی زندگی اش.

٢. دنیای بدی نیست. دنیای زشتی است. قوانین کثیفی هم دارد. زمان یکی از همین قانون های طلایی ای است که همه را برای هم کرده ست حاشیه.من را برای تو. تو را برای او. سلسله وظایفی که آدمها انجامش می دهند تا شبیه هم نمانند که با هر قدمشان به نرمال ترین نقطه ی این منحنی زنگوله ای نزدیک می شوند. به نیت جدایی بالا می روند و آخر سر می شوند همان مد و نما و میانه ی همین آدمها و قانون ها. و تحملشان سخت است. سخت می شود

٣. مقایسه مرگ آورترین اتفاقی است که میان نگاه هایمان می افتد. حکم قتل دارد.

۴. دلتنگی نیست اینی که دلم را تنگ کرده ست و نگاهم را تیز. کمی دل نگرانم با ضربان های تندِ شوق آور. اوضاع به سامانی نیست. هیچ کجای دلم آرام ندارد. و این اصلا خوب نیست.

اگرچه شیرین هم باشد خوب نیست

+ تاريخ ۱۳۸٩/٧/٢٢ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ نويسنده ساف نظرات ()

من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم من گریه نمی کنم من نباید گریه کنم

 

پ.ن: می دانی فرق آدمها دقیقا در دست و پایی است که در چاله ها می زنند... تو با کلی از ادعا باخته ای

+ تاريخ ۱۳۸٩/٦/٢٩ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ نويسنده ساف نظرات ()

حسب حال این روزهایم روی کاغذ می آید فقط. مردی می خواهد نوشتنش با صدق. جوانی می خواهد درگیری های کودکانه اش. دل می خواهد برای رو به رو شدنش. سکون و تلاطم غریبی دارد با هم. شادی و غم فزاینده تری. و این که دستی بر شانه ی راستم هنوز مانده. دستی که دارد می گوید تنها نیستم. نبوده ام. روی شانه ام گردی از دست خسته اش مانده و این جان می دهد برای پاییدن در این بایر آباد

سکوت مرگبار ذهن خالی ام در  این چند شب مبارک را به فال نیک می گیرم. به حساب آنکه آرامش را کمی ارزانی داری ام

 

+ تاريخ ۱۳۸٩/٦/۱٠ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ نويسنده ساف نظرات ()

پر از کلمه است پر از کلمه بی هیچ علامتی بی هیچ تعجبی بی هیچ سوالی  چهره ی گرم آدم ها و تلخی طعم دهانشان  روزهای سیری و شب های بی خوابی  دمادم آمد و رفت های  پر سرور و خطا

سادگی نگارش من و صفای لغاتی در دهان شما

پر از کلمه است بی هیچ علامتی از نقطه بی هیچ مکثی در کلام یکریز بی فاصله با شعاع نوری ثابت و دمای یکنواخت هوای اطراف

پس و پیش مانده در میان مدار کاغذهای خطی

میانه ی راه

بی سکون و فتح و ضم بی کسره ی خستگی کلام  فاصله های دل بخواهی و مکث هایی برای برآمد نفس

چهره آرام تر و سخنان بی غم تر و چشمان پر کلمات تر و بی نقطه بی فتحه بی فاصله یک ریز یک بند بی توقف   بی تو قف

+ تاريخ ۱۳۸٩/٥/٢٠ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ نويسنده ساف نظرات ()

پیش نویس است. پیش از اتمام تمام آنچه پی اش افعال مخاطب می آید. پیش از تمام نابودی های دنیا است. پیش از فراموشی هیجان های کوچک من! پیش از به گور رفتن معارف و تعاریف و عرف ها و معرفه های زندگی من!

پیش از ردیف شدن اسم های نکره و افعال غایب جمع. پیش از دمیدنش در سور است و رستاخیز بزرگسالی ام.

 

پ.ن١: حذف شد

پ.ن٢: من تو را خواب می بینم تو اما در روزهای دختر همسایه تعبیر می شوی

پ.ن٣: پس چرا گاهی تند می زند این نبض بی صاحب؟ مگر قرار بر بزرگ شدن نبود؟

پ.ن ۴: چه زیاد است و کم فاصله ی پی نوشت هایم

پ.ن۵: از اینکه هنوز پایشان به اینجا نرسیده و بوی گندشان روز دوم مرا پر نکرده است خوشحالم. و از اینکه من و شما تنها نشسته ایم پای این صفحه ی بی جان و رنگ خوشحالتر

پ.ن ۶: گیریم متنش پیش نویس باشد و اصلش پی نوشت. کسی را چه

+ تاريخ ۱۳۸٩/٤/٤ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ نويسنده ساف نظرات ()

جنب + ش سبز و سبز هایش هم اگر بمیرند ما که پُریم از سوال و شبهه و ابهام نمی میریم. تنها صدها سوال به انبوه سوال های قبلی مان افزوده خواهد شد: که چرا مُرد... و چگونه مُرد...

پ.ن: امید چیزی نیست که بشودش نداشت

+ تاريخ ۱۳۸٩/۳/۱٤ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ نويسنده ساف نظرات ()

همیشه همین طور بوده­ ست. وقتی کنار پنجره ­ش می نشینم و او با ضربآهنگ یکنواختش حمل ِ من می کند تا تهران، صحنه ای که از پیش چشمانم هیچگاه گم نمی ­شود توی دلم را یکهو خالی می کند. (برای نویسنده تفاوتی نمی کند که جمله زیادی طولانی شد و خواندنش برایتان سخت!!) گنبد طلایی اش با آن گلدسته های پر نوری که دور می شوند. حس غرق شدن توی آسفالت خیابان­های بی سایه ی تهران را دارد. حس تمام شدگی. دور شدن و حس تکرار مکررات تکرار شونده ی مکرر! (چه خُنُک!)

حس اینکه معلم ورزشت سوت بکشد (بزند؟)؛ نامت را صدا کند که: دراز نشست هایت را ندیدم،از اول برو! حس سگی جمعه ها ظهر! مخلص کلام حس مزخرفی ست. حس اینکه دست و پایت را گیر داده ای به چهار چوب در و فریاد می زنی نمی خواهم و دکتر دستت را می کشد که دختر جان آمپول زودتر خوبت می کند. حس رفتن به قربان گاه است. حس تنبیه ناظم را دارد. حس جاگذاشتن کتاب علوم. چه توفیری می کند چه حسی ست. همین کفایت می کند که بد حسی ست. حس این را دارد که یک عدد آدم مریض ذره بینی گرفته باشد روی دلت و نور خورشید را جمع کند روی همان نقطه ای که مستقیم به سیم های ارتباطی اشک ِ چشمت بند است. ( تو چه می فهمی چه می گویم؟)

صحنه دور می شود و کم کم از قاب پنجره ی قطار خارج. دور مدام چرخش سینوسی زمان! همه چیز از از سر. دراز نشست هایم را ندیده است.

بشمار یک... بشمار دو... بشمار...  حس تمام بودگی!

پ.ن١ : هفته ای که گذشت غریب بود و قریب! پر بود از قصه های واقعی که یک روز برای دخترم می گویمشان. وقتی دارم موهایش را می بافم به دو طرف ...

پ.ن٢: نوشته یمان پیرامون یکی از مسائل حجاب؛ منتشر شده در صبح

+ تاريخ ۱۳۸٩/۳/٤ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ نويسنده ساف نظرات ()

تو که می دانی خیال نوشتنم نیست که اگر بخواهم بنویسم باید همه با قید این روزها شروع کنم. این روزها فلان... این روزها بیسار...

تو که می دانی این روزها شوق گفتن ندارند از بس که چرکند. که طبله کرده اند روی دلم.

تو که می دانی هوا چرک است چنان که اگر عصای کوری به دست گیری، مرام راه رفتن یا بهتر بگویمت گریختن را بهتر آموخته ای. که عجیب کورند همه.

و عجیب دلخوشند به آن چه نخواهد آمد که اگر آمد هم، نخواهد ماند.

 

پ.ن: کاش تو هم پشت سرت چشم می داشتی. مانند معلم اول دبستان ما!

+ تاريخ ۱۳۸٩/٢/٢٠ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ نويسنده ساف نظرات ()

خسته­ام. کفش­هایم هنوز لیچ ِ آب است. محتاط راه می­روم. زمین مترو همیشه­ی خدا مرا تا دم افتادن برده­است بس که عین آینه صیقلی­ست. پله­هایش بدتر. پله برقی­ انقلاب راه افتاده. خون در تنم می­دود از خوشحالی. فکر می­کنم امروز روز من است قطعا که با یک دونات رضوی هم حکما ماه رخ دوست تمام می­شود. می­دوم توی ایستگاه. مترو جلوی چشمانم درهایش را با قر و قمیش ِ اعصاب خرد کنی می­بندد و خرامان از من دور می­شود. بد به دلم راه نمی­دهم. خودم را سنگین می­گیرم می­روم طرف جاست وومن!

حالا توی ایستگاه فقط من هستم و دختر کوچکی که روی صندلی نشسته و کیسه­ای کنارش. عقل حکم می­کند دست فروش باشد. تحقیق جامعه­شناسی شهری یکهو می­خورد توی سرم با آن موضوع کذایی ِ دست­فروشان مترو! خوشحال که خوراک تحقیق است. نزدیک که می­شوم می­بینم سرش را گرفته میان دستان کوچکش و دارد گریه می­کند. یا ادای گریه در می­آورد. از تحقیق صرف نظر می­کنم.

بدم می­آید وقتی گریه می­کنم کسی این اجازه را به خودش بدهد که بیاید بنشیند کنارم و دستش را بگذارد روی شانه­ام که یعنی من دلم برایت سوخت. غرور است و ذاتا شکستنی!

دو صندلی میان خودم با او فاصله می­دهم که اگر باهوش باشد بفهمد می­تواند بیاید حرف بزند. با هوش است. کیسه­اش را می­آورد جلو و می­گوید: می­خری؟

کیسه را می­گیرم می­گذارم روی پاهایم که یعنی بنشین.می­نشیند کنارم.می­پرسم: چند؟ نرخ را می­دانم اما حکما باید از یک جایی شروع کرد.می­گوید: دویست. می­گویم چرا گریه می­کنی؟ خوشحال است که بالاخره پرسیدم. با هیجان غم­انگیزی می­گوید: ده تومن کار کرده بودم... تو مترو گمش کردم.

فرشته­ی شانه­ ی چپم با ریشخندی می­گوید "دروغ محض است." شانه­ی سمت راستم با بغضی می­نالد "طفلک گناه دارد. راست می­گوید بچه". نمی­دانم. شاید هم شانه­ی سمت چپم بود که گفت راست می­گوید و فرشته­ی سمت راستی گفت دروغ می­گوید. نمی­دانم. عقلم آن وسط فریاد می­کند که "مهم نیست. بیخیال!"

اشکش اما در نمی­آید. فقط شانه­هایش را بالا پایین می­کند. معلم راهنمایی­ام می­گفت: آدمیزاد اگر داغ ببیند اشکش داغ است و اگر به دروغ گریه کند اشکش هم سرد!

روشن است که اگر از سن و سال و اسم و رسمش بپرسم بی­جا می­نماید.می­گویم "خواندن بلدی؟" با سرش جواب مثبت می­دهد.

می­پرسم "تا حالا برا خودت فال گرفتی؟"  نگرفته­بود! پانصد تومان می­گذارم کف دستش و می­گویم" دو تا! یکی من.. یکی هم تو"

فالش را باز می­کنم می­دهم دستش که بخواند. با کرشمه­ی کودکانه­ بهم می­فهماند که خودم برایش بخوانم. شروع می­کنم به خواندن. نمی­دانم چه می­خوانم. حواسم پی ِ امتحان فرداست. اما او خوب گوش می­دهد. می­رسم به جمله­ی آخر. انگار که فصل الخطاب باشد و سرلوحه­ی زندگی­، بلند تر و شمرده تر می­خوانم: و بدان که تقدیر تو همین بوده­است. پس توکل کن و سعی بیهوده نکن...

دوزاری­ام افتاد چه خوانده­ام. نگاهم می­کند. یخ. انگار هیچ نمی­بیند. نه خشمی نه دردی. هیچ. خالی.

کاش سانسور چی ها جمله­ی آخرش را سوت می­زدند. صدای مترو می­آید. سرش را می­اندازد پایین. وسایلش را جمع می­کند و آماده که برود. دوباره نگاهم می­کند. بالاخره دهانم را به زور باز می کنم که: من به فال اعتقاد ندارم!

می­رود توی مترو. می ایستد کنار پنجره خیره به من. این اشکی که چکید از چشمانش اما داغ بود. می­سوزاند. آتش می­زد.

من اما امتحانم را پس دادم. صفر!

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱/۳٠ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ نويسنده ساف نظرات ()