بسم الله الرحمن الرحیم

همیشه همین طور بوده­ ست. وقتی کنار پنجره ­ش می نشینم و او با ضربآهنگ یکنواختش حمل ِ من می کند تا تهران، صحنه ای که از پیش چشمانم هیچگاه گم نمی ­شود توی دلم را یکهو خالی می کند. (برای نویسنده تفاوتی نمی کند که جمله زیادی طولانی شد و خواندنش برایتان سخت!!) گنبد طلایی اش با آن گلدسته های پر نوری که دور می شوند. حس غرق شدن توی آسفالت خیابان­های بی سایه ی تهران را دارد. حس تمام شدگی. دور شدن و حس تکرار مکررات تکرار شونده ی مکرر! (چه خُنُک!)

حس اینکه معلم ورزشت سوت بکشد (بزند؟)؛ نامت را صدا کند که: دراز نشست هایت را ندیدم،از اول برو! حس سگی جمعه ها ظهر! مخلص کلام حس مزخرفی ست. حس اینکه دست و پایت را گیر داده ای به چهار چوب در و فریاد می زنی نمی خواهم و دکتر دستت را می کشد که دختر جان آمپول زودتر خوبت می کند. حس رفتن به قربان گاه است. حس تنبیه ناظم را دارد. حس جاگذاشتن کتاب علوم. چه توفیری می کند چه حسی ست. همین کفایت می کند که بد حسی ست. حس این را دارد که یک عدد آدم مریض ذره بینی گرفته باشد روی دلت و نور خورشید را جمع کند روی همان نقطه ای که مستقیم به سیم های ارتباطی اشک ِ چشمت بند است. ( تو چه می فهمی چه می گویم؟)

صحنه دور می شود و کم کم از قاب پنجره ی قطار خارج. دور مدام چرخش سینوسی زمان! همه چیز از از سر. دراز نشست هایم را ندیده است.

بشمار یک... بشمار دو... بشمار...  حس تمام بودگی!

پ.ن١ : هفته ای که گذشت غریب بود و قریب! پر بود از قصه های واقعی که یک روز برای دخترم می گویمشان. وقتی دارم موهایش را می بافم به دو طرف ...

پ.ن٢: نوشته یمان پیرامون یکی از مسائل حجاب؛ منتشر شده درصبح

/ 10 نظر / 16 بازدید
آب تنی

احساست را خوب رساندی قشنگ بود...

حمیدرضا رفعت نژاد

خیلی خوب بود. من هم واقعا دلم تنگ شده برای یک مشهد درست و حسابی. طوری که بروی و قرار نباشد که برگردی، برای همیشه مشهد بمانی، بی آن که بخواهی به تلخی بازگشت فکر کنی. زیارتتان قبول.

سوره عیوضی

الآن که نیست میگی که براش میگی ولی حقیقتا نمیگی

نارستان

از تمام آنچه شرح دادی تنها در یک مورد دردت را در وجودم حس کردم و آن ماجرای دراز نشست هاست و معلم ورزش همیشه کور!

آزاده

دوست دارم دختر کوچکت را با موهای آویخته از دو سوی که روزی همه ی نشدن هایمان را حین بافتن موهایش به تقلا در او می بینیم.

مرتضی

همه مان یا به مکان دل بستیم و یا به زمان. چه فرقی می کند از جایی دل بکنی که صد ها سال بعد تبدیل به اینی که هست، شده! چه فرقی می کند کجا باشی و چه باشی. همیشه یک حس بد وجود دارد در وجودت.

Melika

دختره تو یکی از همون کسایی که باید حتما ببینمش .اگه شبیه تو باشه خیلی زود قصه های واقعی رو با بستنی یادش میره.الته هنوز خیلی نا امیدمون نکردی!وقت اضافه مونده! بجنب...........

حمیدرضا رفعت نژاد

درباره ی مطلبتان در "صبح"، لینکی میگذارم که در واقع نوشته ی یکی از دوستانم است و فکر کنم بحثی که توش مطرح میشه به این شعار و چیزهایی از این دست مرتبطه. http://parvande.net/index.php?display-post&id=559 این هم یه مطلب دیگه از یکی دیگه از دوستان که باز مرتبطه به نظرم: http://parvande.net/index.php?display-post&id=424 البته در لینک دوم فقط اواسط متن یک اشاره ی جزئی به این مسئله می شود. وگرنه کلیت مطلب چیز دیگریست.

window

hala che mishod ye kam az on ghese ha ee ke vase ye dokhtaret mikhay begi vase ye ma ham tarif koni!!!