بسم الله الرحمن الرحیم

خسته­ام. کفش­هایم هنوز لیچ ِ آب است. محتاط راه می­روم. زمین مترو همیشه­ی خدا مرا تا دم افتادن برده­است بس که عین آینه صیقلی­ست. پله­هایش بدتر. پله برقی­ انقلاب راه افتاده. خون در تنم می­دود از خوشحالی. فکر می­کنم امروز روز من است قطعا که با یک دونات رضوی هم حکما ماه رخ دوست تمام می­شود. می­دوم توی ایستگاه. مترو جلوی چشمانم درهایش را با قر و قمیش ِ اعصاب خرد کنی می­بندد و خرامان از من دور می­شود. بد به دلم راه نمی­دهم. خودم را سنگین می­گیرم می­روم طرف جاست وومن!

حالا توی ایستگاه فقط من هستم و دختر کوچکی که روی صندلی نشسته و کیسه­ای کنارش. عقل حکم می­کند دست فروش باشد. تحقیق جامعه­شناسی شهری یکهو می­خورد توی سرم با آن موضوع کذایی ِ دست­فروشان مترو! خوشحال که خوراک تحقیق است. نزدیک که می­شوم می­بینم سرش را گرفته میان دستان کوچکش و دارد گریه می­کند. یا ادای گریه در می­آورد. از تحقیق صرف نظر می­کنم.

بدم می­آید وقتی گریه می­کنم کسی این اجازه را به خودش بدهد که بیاید بنشیند کنارم و دستش را بگذارد روی شانه­ام که یعنی من دلم برایت سوخت. غرور است و ذاتا شکستنی!

دو صندلی میان خودم با او فاصله می­دهم که اگر باهوش باشد بفهمد می­تواند بیاید حرف بزند. با هوش است. کیسه­اش را می­آورد جلو و می­گوید: می­خری؟

کیسه را می­گیرم می­گذارم روی پاهایم که یعنی بنشین.می­نشیند کنارم.می­پرسم: چند؟ نرخ را می­دانم اما حکما باید از یک جایی شروع کرد.می­گوید: دویست. می­گویم چرا گریه می­کنی؟ خوشحال است که بالاخره پرسیدم. با هیجان غم­انگیزی می­گوید: ده تومن کار کرده بودم... تو مترو گمش کردم.

فرشته­ی شانه­ ی چپم با ریشخندی می­گوید "دروغ محض است." شانه­ی سمت راستم با بغضی می­نالد "طفلک گناه دارد. راست می­گوید بچه". نمی­دانم. شاید هم شانه­ی سمت چپم بود که گفت راست می­گوید و فرشته­ی سمت راستی گفت دروغ می­گوید. نمی­دانم. عقلم آن وسط فریاد می­کند که "مهم نیست. بیخیال!"

اشکش اما در نمی­آید. فقط شانه­هایش را بالا پایین می­کند. معلم راهنمایی­ام می­گفت: آدمیزاد اگر داغ ببیند اشکش داغ است و اگر به دروغ گریه کند اشکش هم سرد!

روشن است که اگر از سن و سال و اسم و رسمش بپرسم بی­جا می­نماید.می­گویم "خواندن بلدی؟" با سرش جواب مثبت می­دهد.

می­پرسم "تا حالا برا خودت فال گرفتی؟"  نگرفته­بود! پانصد تومان می­گذارم کف دستش و می­گویم" دو تا! یکی من.. یکی هم تو"

فالش را باز می­کنم می­دهم دستش که بخواند. با کرشمه­ی کودکانه­ بهم می­فهماند که خودم برایش بخوانم. شروع می­کنم به خواندن. نمی­دانم چه می­خوانم. حواسم پی ِ امتحان فرداست. اما او خوب گوش می­دهد. می­رسم به جمله­ی آخر. انگار که فصل الخطاب باشد و سرلوحه­ی زندگی­، بلند تر و شمرده تر می­خوانم: و بدان که تقدیر تو همین بوده­است. پس توکل کن و سعی بیهوده نکن...

دوزاری­ام افتاد چه خوانده­ام. نگاهم می­کند. یخ. انگار هیچ نمی­بیند. نه خشمی نه دردی. هیچ. خالی.

کاش سانسور چی ها جمله­ی آخرش را سوت می­زدند. صدای مترو می­آید. سرش را می­اندازد پایین. وسایلش را جمع می­کند و آماده که برود. دوباره نگاهم می­کند. بالاخره دهانم را به زور باز می کنم که: من به فال اعتقاد ندارم!

می­رود توی مترو. می ایستد کنار پنجره خیره به من. این اشکی که چکید از چشمانش اما داغ بود. می­سوزاند. آتش می­زد.

من اما امتحانم را پس دادم. صفر!

/ 13 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آزاده

می آیممی بینمتان از همین روزها من اما دوستانم امتداد خاطره اند و هر که از دیده برود برایم از دل نه حس هایت را خوب می نویسی دخترجان ته دلم را لرزاند

نارستان

"عالی بود" رو همین جوری می نویسند دیگه!

مرتضی

تاثیر گذار بود.

گلي

به این فال‌ها هیچ نمی‌شه اعتماد کرد. اون روزی از آقا حمزه یه دستمال جیبی خریدم ، توش فال هم بود. نوشته بود که تو خوردي زمين و بلند شو و اميدوار باش و اينا. فکر کن...بي​شعور نمي​دونست چقدر حالم خوبه! تا خود حافظ هست، آدم چرا بره سراغ اين جفنگا ؟!

پنجره

خوش کرد یاوری فلکت روز داوری تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری

ریحانه

گند بزنن به این مملکت...حالم گرفته شد

کدام پل در کجای جهان شکسته است که هیچکس به خانه اش نمی رسد

میس پرسه اوس

کاش یکی هم فال ما رو تو اون سن میذاش کف دستون ... و خلاص نگران نباش، گلی تو صفر روز دوم

یه دستی به سرو رویه این بکش .15روزه...............................

مهدیه

سلام عزیزم! منو یادته؟ خیلی وقته از همه بریدم! با این همه سلام! همین!