بسم الله الرحمن الرحیم

حسب حال این روزهایم روی کاغذ می آید فقط. مردی می خواهد نوشتنش با صدق. جوانی می خواهد درگیری های کودکانه اش. دل می خواهد برای رو به رو شدنش. سکون و تلاطم غریبی دارد با هم. شادی و غم فزاینده تری. و این که دستی بر شانه ی راستم هنوز مانده. دستی که دارد می گوید تنها نیستم. نبوده ام. روی شانه ام گردی از دست خسته اش مانده و این جان می دهد برای پاییدن در این بایر آباد

سکوت مرگبار ذهن خالی ام در  این چند شب مبارک را به فال نیک می گیرم. به حساب آنکه آرامش را کمی ارزانی داری ام

 

/ 8 نظر / 9 بازدید
ریحانه

چه ناجوانانه نوشتی! شاید هم از ظن من!چون حس و حال یک انسان پا به سن گذاشته ی خالی از شر و شور جوانی را دارم این روزها! بنویس...مثل آن روزها که گرم و پر عطش و عاشق وار می نوشتی ...هر چند به دل من راه نمی یافت، اما چندین بار می خواندمشان...

مرتضی

حسب حال این روزهایت که روی کاغذ امده شده من گریه نمی کنم نباید گریه کنم به توان نفست. که نفس کم می آید اخر و بغضی ول می شود که تا نفس براید به دراید.

كامران

حسرت دستهات مانده به چشمهام به خواب هام به كش و قوسهاي تنم در حسرت دستهات پرپر مي‌زنم ### گريه كن بي تاب.چيز ديگه اي جز گريه كردن داريم؟؟؟؟؟

مداد

سلام خيلي وقته كه ننوشتم تمام حرف هام عين يه بغض سنگين گلوي مدادم رو مي فشرد . اما بالاخره نوشتم ، هرچند ضعيف ، اما نوشتم. بالاخره به روز شدم. يه سر بزن.

مداد

سلام به روز شدم. منتظرم بيايي[گل]

كامران

چه كسي خواهد ديد مردنم را بي تو ؟ بي تو مردم ، مردم گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي ، روي تو را كاشكي مي ديدم "حميد مصدق" ### به چهار ميانديشم.به اينكه كي دلتنگي دست از سر دلمان برميدارد

بی بی

از "بایر آباد" خوشم اومد. دلم میخواست برای نوشته مورخ 22 مهر هم نظری بذارم ولی خب ... لابد صلاح نیست کسی چیزی بگه. باز هم میام.